می روم.....

مرز بی خیالی ...

یه وقتایی نمی دونم چی می خوام
یه وقتا می رسم تا پوچ بودن
چه بی رنگ میشه وهم زنده بودن
بدون تو میون کوچ بودن

یه وقتایی پر از آشفتگیتم
یه وقتایی تو حس دل سپردن
یه وقت از شوق تو تا مرز فردام
یه وقت از هر هراسی ساده مردن

دارم جون میدم اینجا آروم آروم
تو کنج این اتاق سرد و تاریک
هجوم حادثه به قلب سردم
بدون هرم دستات میشه نزدیک

هراس و انتظارم از تو مونده
برای لحظه های ساده من
شده حتی یبار من رو نگاه کن
همین چشمای خیسو وقت رفتن

من اینجا سرد و ساکن , سوت و کورم
تو دستای غرورم جای خالی
بدون تو نمی تونم یه لحظه
برم تا خط مرز بی خیالی ...
(رضا دارایی....)

 

/ 3 نظر / 20 بازدید
مهسا

دوستتتتتتتتتتتتتتتتتتت ندارم شناختی منو

فائزه

چقدر قشنگ بود. پس اين مرز بي خيالي واقعيه! شاعرشم رضا داراييه.جالب شد داستان